کمال الماسی نوشته است:با سلام :
برای اینکه دید روشنی داشته باشیم در ابتدا جواب را به صورت چند سوال مطرح می کنم
1: ایا می توان وضعیت و سر عت الکترون را در یک لحظه تعیین کرد ؟
:2 ایا ماده موج است یا ذره ؟
3: ایا می توان الکترون را در یک لحظه در زمان و مکان تصور نمود ؟
4: ایا فضا یک خط مستقیم است یا منحنی ؟
ترجمه برخی کلمات که به زبان سانسکریت است
اک : نو ر و صوت
سوگماد یکی از نامهای خداوند در سانسکریت به معنای ابدی
جیوا : به معنای شاگرد
سات گرو به معنای استاد
حالا این مطالب را از یکی از اساتید بخوانید ؟به نام سری ربازار تارز اهل تبت
بازارتارز، این سفیر کهنسال، صبـح امروز وقت زیادی صرف نکرد تا بعد از ورود من به گفتگو بپـردازد. او نشسـت و سخـن آغــاز کـزد.
« مـوضـوع بعدی ، آن فلسفـهٔ عـرفـانـی که با همهٔ مـذاهـب این جهان بیـگانـه است، همـانـی است که حتی بیشتـر عُـرفـا نیز با آن آشنـایـی نـداشتنـد، و به ماده، مکان و زمـان ارتبـاط پیــدا مـیکنــد.
« مکان و زمان به هم پیوند دارند، و در واقع جنبههای دوقلوی همهٔ جهانها است؛ این دو عملاً از اعضای یک گروه ماتریالیستی به نام مست؛ Mest میباشنـد، که حروف اول چهار کلمهٔ Matter به معنای ماده، Energy به معنای انرژی، Space به معنای فضـا، و Time به معنای زمان میباشند. ( این گروه از عناصر را که تیم مست را تشکیـل میدهند میتـوانیـم با استفـاده از حروف اول کلمات ماده، انرژی، مکان [ فضـا ]، و زمان ـــ مــامــز بخـوانیــم ). اینها پایهگذارانـی ( عناصر بنیانی ) هستند که جهان ماده را تشکیل میدهند ــ جهان پیندا که در مکاتب اسرار در سـازمـان کالبد آدمی معـرفـی شده است. این آخـرین مـرزهـای سفـر روح، یـا بـهعبـارت بهتــر و درسـتتـر، پـائیـنتـریـن آنهـاسـت.
« ما در این بحث دربارهٔ فضــا (مکان)، زمان و ماده صحبـت میکنیـم. انرژی تا حدی در بخشهای پیشین پـوشش داده شده است. و در فصل بعدی مفصـلاً از آن صحبـت به میان خــواهــد آمــد.
« در ابتدا بگذار اشاره کنـم که فضا در واقع هستـی ندارد. چیزی بیشتـر از هیـچ نیست، یک حفرهٔ عظیـم که از انرژی معنوی آکنده است. مکان چیزی جدا از درک ما از اشیاء نیست ــ و زمان چیزی نیست جز تجـربـهٔ وقایـع. فضـا در ظاهـر صرفـاً یک جعل، یک افسـانـه است که در ذهن بشر اختراع شده است ــ یک گستـرش نـامشـروع از طبیـعت آن دستـه از مفـاهیـم ذهنی که به کمک آنها میتـوانیـم تـرتیـب اشیـاء را آنطور که تـوسـط ما مشاهـده مـیشونـد تـوضیــح دهیـم، و در عیـنحـال، زمــان به منـزلـهٔ یک افسـانـهٔ ثـانـویـه جلوه میکند که منظور مشابهـی را در رابطه با تـرتیـب وقایـع برآورده میکند. در مطـالعـات امروزی فیـزیـک و فلسفـه، زمان و مکان، هر دو به عنوان مـایـا (توهـم) تشخیـص داده شدهاند. این دو تـحت همهٔ، شرایـط، یکسان عمل نمیکنند. آنها بیشتـر واقعیـتهـای درون ذهن هستنـد تا در جهـان واقعــی بیــرون.
« دانش بشر دربارهٔ جهان بیرون، جدا از طبیعت ارکانی که توسط آنها دانش مادی را کسب می کند، معنی ندارد. حقیقت قانون جاذبه بههمان ترتیب نمیتواند اثبات شود مگر دررابطه با حساب و کتاب تجـربیاتـی که برای کشف حقیقت آن بهکار رفته است. خود را در میان گستـرهٔ بیانتهایـی از فضای خـالـی تصور کن، آنگاه به من بگو به چه بـزرگـی هستـی! ایـن عمـلاً امـکانپـذیــر نیست.
« چنـد نکتـه وجـود دارد کـه بـایـد در خصـوص بـه اصـطـلاح فضـا ( یـا بُعــد مـکان ) بــدانـی.
اولاً اینکـه خـط راست در ایـن کیهــان الــزامـاً مستـقیــم نیـسـت؛
دوم اینکــه شعــاع نــوری وزن دارد؛
سـوم اینکـه فضـا منـحنـی اسـت ( انـحنـــا دارد ).
چهــارم، جهـانهـای هستــی، حتــی پیـنـدا، بـیپـایـان، و در عینحـال، محـدود مـیبـاشنــد؛
پنجـم اینکـه ذهـن مـاده را خلـق مـیکنـد و مــاد خــالـق فضــا اسـت.
« ششم اینکه هر موجودی که ادراک دارد ( یعنی صاحب انگیزش و حساسات است) این قابلیت را داراست که جهان خویش را بنا کند.
هفتم اینکه فضا و زمان واقعیت نیستند. یعنی هیچ وجود بالذاتهای نیست که نامش فضا باشد، و به خودی خود وجود داشته باشد، که همهٔ عالم درونش جایگذاری شده باشد. و به همین ترتیب، مسیر معینی وجود ندارد که در طول آن وقایع بهوقوع بپیوندند. از دریچهٔ تجربهٔ جسمانی یک مشاهدهگر است که زمان زائیده میشود، و از همین زمان است که مکان سر برمیآورد. اما هیچگونه معیار بنیانی بهنام زمان و فضا (مکان) نیست که بتواند این دو را بهطور محسوس بههم ارتباط دهد. بهاین ترتیب، هستی و خالق آن زمان نه در زمـان وجـود دارنـد و نـه در مـکـان.
هشتـم اینکـه کـوتـاهتـرین خـط مستقیـم، خـود عـالمـی اسـت بـیپـایـان.
نُهــم؛ هستـی بـیپـایـان اسـت و در عیـنحـال، بسیـار کـوچـک، بسیـار کـوچـک.
و دهــم؛ هـریـک از اتـمهـا، خـود یـک سیـستـم جهـانــی اسـت.
« یـازدهـم، سیستـمهـای جهـانـی اتـمهـایـی هستنـد از جهـانهـای بـزرگتـر.
دوازدهم، ذهن آدمی در حقیقت حضـور مطلق دارد، زیرا تمـامـی زمان و مکان در آن حضـور دارنـد.
سیـزدهـم، کیفیات فیـزیکی بهطور کلّی صاحب ارزش مطلق نیستنـد، و تنها در چهارچوب سیستمـی از اندازهگیری که بـرایشان فرض شده است، صـاحـب ارتباطهایـی میبـاشنـد.
چهـاردهـم، مکان، زمان و واقعیت مادی، جدا از مفهومی که آدمی در ذهن خود از آنها مـیسـازد، واقعیـت بیـرونـی نـدارنـد.
پانـزدهـم هیـچ چیز واقعی نیست مگر در رابطه با آگاهـی و دریـافـت ما، و این هنگامـیکه نسبـی بـاشـد، تـوهـم آفرین است.
شانـزدهـم، هنگامـیکه ما خود را در مکان و زمان مشاهـده کنیـم، به وضوح، وجـودهـایـی بهنظر میرسیـم، مجزا و مستقـل از یکدیگـر. آنگاه که از مرز زمان. مکان فـراتـر میرویم، خویش را به مثابهٔ محتویات یک جـویبـار پیـوستـه از جـریـان صـوتـی مییابیـم.
و هفـدهـم، همه چیز در نسبیـت با دریافت انسانـی وجود دارد. فضـایـی وجود ندارد که مثبت بـاشـد، زیرا در آنجا هیـچ تسلط دارد. به این تـرتیـب، ذهن آدمی تـوسـط دیگری خنثی میشود. حتی سفیـران روح و قـدیسیـن گـاهـی از کردههای عضـوی دیگر از گروه خـودشـان راضـی نیـستنـد. هــر فـردی بـرای خـود معیـار جــداگـانـهای دارد.
« یک نکتهٔ دیگر دربارهٔ این موضوع از اینقرار است که؛ تصور الکترون به منزلهٔ یک نقطه در مکان و زمان کاملاً مردود است. الکترون صاحب مشخصاتی موجگونه است، بنابراین آن را مـوج ذرّه؛ Wavicl مـینـامیــم.
« یک واقعه، در رابطه با اینکه از چه نقطه نظری مشاهـده شود، دارای ابعادی متفاوت میباشد. تعداد جهانهای خیالی به عدد ناظرین آنهـاست و اختلاف آنها در این است که هریک با در نظر گرفتن نکات مورد علاقه و هدفهای شخصی خود به این جهانها مینگرد، و این جهانها ظاهـراً در انطباق با تغییرات درونی افرادی که آنها را تجـربـه مـیکننـد، تـغییــر مـیکننـد.
« وقتی که از تمـامـی چشماندازهای انسـانـیمان دست بکشیـم، درمییـابیـم که نور و صوت، نه موج هستنـد نه ذره. در قالب کلام فلسفـی باید گفت که سوگمـاد نه سـاتگـورو اسـت نه نیـرگـونـا ( خویش بلاشیئـی )، بلکه در خویش طبیعت همه چیز را داراست.
« هنگامیکه یک جیوا؛ یا دانشپژوه، به منزلهٔ یک ذره بهسوی اک میرود، بهصورت سوگماد، یا سات گورو جلوه می کند. هنگامیکه دانشجو در شکل یک موج، و بهواسطهٔ خودشناسی، بهسوی او می رود، در قالب نیرگونا، یا خویش منفی متجلی میشود. موجها را نمیتوان از یکدیگر تفکیک کرد. طبیعت نور و صوت طوری است که در فضای خالی خواص موجگونهای دارند. اما به محض برخورد با ماده بهصورت گلولههایی درمیآیند که منعکس مـیشـونـد.
« روح وقتی چیزی بهجزء خویشتن را میبیند، در قالبی منفی ظاهر میشود. فضای فیزیکی زائیدهٔ استنتاج و ساختـار است. یک حیوان را در نظر بگیر که یک محقق به مشاهدهٔ آن مشغول است. گزارش این محقق حاصل مطالعهٔ حرکات این حیوان است، این گزارش جز یک واقعه در زندگـی حیوان چیزی نیست. همین مورد در زندگی انسان هم حکم میکنـد. نسبیـت، همیـن رابطـه را با معـادلات ثـابـت میکنـد.
_________________
« اینچنین مقدر گشته که اجزاء جداگانهٔ قسمتهای متفاوت یک سیستم یکپارچه در سازمان کالبدی و در رابطه با یکدیگر در حالت و وضعیت معینی باقی بمانند. و به این ترتیب، این تصور پیش آمده است که شکل آن صاحب ثبات است. به این ترتیب اجزای داخلی یک کوپهٔ قطار که با سرعت زیادی در حرکت است همان ترتیبی را نسبت به یکدیگر حفظ میکنند که اگر قطار ایستـاده بود میداشتنـد. در واقعیت، چیـزهـا کمیتهای درون خود را با خود حمل میکنند، و پیدا کردن کمیتهای اشیـاء به معنی فهمیدن تـوهـم است کـه همــان مـایـا مـیبـاشـد.
« کوچکترین الکترون و بزرگترین جهانی که هستی دارد، به جزء در رابطه با مطالعهٔ آنها معنایی ندارند. این تصور که دریافت از طرق حسی به خودی خود روشنگـر طبیعت اشیـاء است تـوهـم محـض اسـت. تمامی آنچه هستی دارد همان است که هست، و این تنها در مقیاسهای معین و محدودی مصـداق دارد، و در مقیاسهای روانی و معنوی، که زاویهٔ دید متفـاوت است، بـه مفهـوم معینـی بـدل مـیشـود.
« هرچه مرجع توثیق ( اعتماد و اتکا ) کوچکتر باشد، جهان هم محدودتر میشود. فضا، یا نابودن در نسبیت با مقیاس دستگاه مرجعی که بدان توثیق ( اعتماد و اتکا ) میشود تغییـر مـیکنـد، و تمامی ابعاد فضا در تناسب با معیارهای سیستم اندازهگیری آن فضا معنی پیدا میکنند. با نابود کردن حیات، یا ذهن یک فرد، تجـربیات دنیوی او از میان مـیرونـد، به همین تـرتیـب، با شکستن یک بطـری، حجـم بطـری نیـز نـابـود مـیشـود.
« ما هرگز فضـا و زمان را اندازهگیری نمیکنیـم، بلکه اشیـاء و وقـایعـی که در بُعد مکان و زمان هستنـد مورد اندازهگیری واقع میشوند. مثـلاً اندازهگیری زمان از نقطه نظر من بستـگی محض دارد به سنجـش ابعاد مکان یا فضـا و سنجش فضـا از استنبـاط من از فعـالیـتهای هـمزمان تـأثیـر میگیرد. درست بههمین منوال، تو نیز به درک خود از هـمزمـانـی متـکـی مـیبـاشـی.
« اگر نُـه عدد جعبه با ابعاد مساوی، اما در شکلهای متفاوت بسازی، آنها فضـا و زمان مشـابهـی را اشغال میکنند، و بر آن اساس میباید همه یک چیز باشند، در حـالـیکه در نظر ناظـرین متفاوت، دگـرگـون جلوه میکنند. بنـابـراین هر بینندهای در جهان تخیـلـی خـودش زنـدگـی مـیکنـد.
« در یک تجربهٔ رؤیا، زمین، جاده، و سطح ناهموار کوهستان، همه نشانگر شکلهایی هستند از فضای خالی؛ لذا بههمین منوال، در وضعیت بیداری هم آنها جز اشـکالـی از فضـای خـالـی نیستنـد، امـا ایـن بـه نقطـه نظـر بیننـده بستـگـی پیـدا مـیکنـد.
« من، تو، او، و ایشان هم همینطور شکلهای خیالی هستیم در تجربهٔ بیداری. برای مثال، یک مادیان نمیتواند همسر مرد شود، و یک زن نمیتواند هسر اسب باشد، اگرچه مادیان و زند هر دو از طبیعت مؤنث میباشند. همانگونه که وضعیت بیداری، تجربهٔ رؤیا را خط بطلان میکشد، شرایط حاصل از خودشناسی باعث بیاعتبار شدن تجربیات زمان بیداری ما می شوند. کالبد یک ناظر بههمین ترتیب محصول اندیشهٔ اوست، درست همانطور که در رؤیا اتفاق میافتد.
« برای هر دستگاه اندازهگیری، یک معیار طول و یک معیار زمان وجود دارد. اینکه یک کالبد انرژی دریافت کرده باشد یا نه، بستگی دارد به وضعیت ناظـر. تمام آنچه ما نیاز داریم تعین رابطهٔ زمانـی و مکانـی دیگران است با معیـارهـای شخصـی خـودمـان. این نخستین چیزی است که نسبیـت بـه مـا مـیآمـوزد. تمـامـی انـدازهگیـریهای ما، در چهارچوب مکان و زمان محدود، صحیح میباشند، اما یک معیار نسبی نمیتواند برای اندازهگیری همهٔ ابعاد بکار گرفته شود. بنابراین، آنگاه که شخصی بپندارد همهٔ جهان میباید در انطباق با انتظار او رفتار کنند، قطعاً در وضعیت نادرستـی واقع شده است، زیرا دیگران هم همانقدر در خصـوص نقطـه نظـرشـان مستـحـق و محـق مـیباشنـد کـه او مـیبـاشـد.
« یک تعـریـف قانع کننده دربارهٔ زمان و مکان بسیـار دشوار است، زیرا استنبـاطـی که ما از آنها داریم بر مبنای مفاهیـم کُهنی قرار دارند. یک دانشپژوه چارهای ندارد و ناگـزیـر است که همواره با مفاهیـم تازه روبرو شود، همانگـونـه که در مورد یک طفل پیش میآید، که آنقدر در معرض روابط و کیفیـاتـی که با آنها مواجه میشود قرار میگیرد تا آنها را درک کند. درک یا فهم، در واقع معنـایـی در این جهان ندارد مگر آشنـا شدن با مفـاهیـم، با بهعبارت دیگـر، عـادت کـردن بـه آنهــا.
« نخستین اصل نابودن شاید به این ترتیب قابل توضیح باشد که چقدر مشکل است بتوان در موقعیتی نضیر قرار گرفتن در کوپهٔ قطار که در کنار قطاری دیگری در حال حرکت است، تعیین کرد کدامیک از قطارها در حال حرکت است. ناظر در یک چنین وضعیتی میباید منتظر عبور از روی دستاندازی باشد، یا به واسطهٔ ایجاد تغییر سرعت بتواند حدس درست بزند. راه حل سوم این است که با نگاه کردن، یا درواقع یافتن یک شیـئ خارج از قـطار کـه مـیدانـد ثـابـت است تعییـن وضعیـت نمـایـد.
« اصل دوم نتیجهای بدیهی است که از خاصیت موجی بودن نور و صوت حاصل میشود. همانگونه که هنگام حرکت یک کشتی در آب، امواجی بهوجود میایند که سرعتشان ارتباطی با سرعت کشتی ندارد، بنابراین، امواج در خلاء با سرعتی پیش میروند که مستقل از دستگاهی است که موجب ایجاد آنها شده است.
4.آیا فضا یک خط مستقیم است یا منحنی؟
این دیگه چی سوتی بود.


از این سوتی ها هم بد نیست بشنویم برای درک علم به نظر من بهتر از دید گاههای متفاوت و مخالف هم نگاه کرد چه ضرر ی داره ......


